گرمترين سلام ممکن...!

امروز که بعد از ۴ ماه به ياد وبلاگم افتادم، يه جورايی وسوسه شدم که پست جديد بذارم. احساس غريبه ای رو دارم که از يه راه دور و دراز، به آشناترين مقصد ممکن رسيده! نمی دونم توی اين صفحات چيه که منو جذب می کنه. نمی ذاره ازش دل بکنم. شما می دونيد؟

انگار خاطره ی قدم زدن توی اين هوا، هرگز از ذهن محو نمی شه. هميشه با قدرت عجيبی تو رو به خودش می خونه...اين شهر، با اون خونه های صميمی، هر مهاجری رو به بازگشت فرا می خونه. وبلاگشهر، بلاگستان، يا هر چيز ديگه ای، با اون آپارتمان ها و خونه ويلايی ها و دکه ها و مغازه هاش...با آدماش. پرشين بلاگ، بلاگ اسپات، بلاگ اسکای... شايد آدمای مجازی اين شهر ـ يعنی در واقع همون آی دی ها ـ خيلی از نمونه های واقعی خودشون با معرفت ترن که هرگز نمی شه فراموششون کرد.

می خواستم اسم وبلاگمو تغيير بدم. اما منصرف شدم. اين روزا ديگه يادداشتهای دلتنگی معنی نداره. شايد بهتر بود تبديل می شد به يادداشتهای سرخوشی!! منتها به احترام خاطراتی که با اين صفحه و اسم اون داشتم تصميمم عوض شد. در واقع اين نوستالژی يادداشتهای دلتنگی بود که مانع از اين کار شد.

نوشته : گلایه ها در ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢