آخی...! احساس غربت می کنم. ای کاش هرگز خونه مو عوض نمی کردم. حالا تا چند روز طبيعيه که غريبی کنم. خصوصن با ديدن کنتورم که عددی يک رقمی رو نشون می ده. اما چه می شه کرد. گاهی آدما مجبورن که از يه سری چيزهای مورد علاقه شون دست بکشن. ممکنه يه کم بدخلقی و غريبی کنن اما بعد از مدت کوتاهی همه چيز رو از ياد می برن. ماها زندگی می کنيم تا فراموش کنيم. به جايی که می رسيم از ياد می بريم کی بوديم. بهمون خوبی که می کنن به سرعت به فراموشی می سپريم. بيشتر اوقات حتی خودمون رو هم فراموش می کنيم. اينکه يه زمونايی به استراحت نياز داريم. يه لحظه هايی بايد به خودمون مرخصی بديم...همه از يادمون می ره...دلم می خواد يه جا با خودم خلوت کنم که اينا يادم بياد. دوست دارم چشامو ببندم و فراموش کنم، گم کنم، اين روزا رو. اين روزای سخت رو...کاش می تونستم از خاطر ببرم شون. اما...

 

نوشته : گلایه ها در ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢