:: شخصی ::

ديروز سر اولين کلاس رفته بودم....اولين کلاس رشته جديد....مثه يه جور پوست انداختن بود. يه تغيير بزرگ. فکر می کنم برای رسيدن بهش سختی های زيادی کشيدم. دل رو به دريا زدم. تغيير رشته دادم. انگار همه افکار قديمی رو، همه علايق قديمی رو، با يه جور ترس مبهم، کنار گذاشتم و يه ريسک رو آغاز کردم...

ديگران منعم کردن. مدتها از اونچه که می خواستم به دور بودم. آينده من، نه با خون و آمپول گره خوردنی بود، نه با ترجمه کردن متنای يه زبان بيگانه، و حتی نه با ادبيات. ديگران در مسيری هدايتم کردن که به پزشکی و پرستاری و مامايی ختم بشه. هر چند هرگز کنکور تجربی ندادم. سر از مترجمی انگليسی و ادبيات فارسی در آوردم. ادبيات رو انتخاب کردم. يه ترم رفتم. اما...ديدم خلاف اون چيزی بود که فکر می کردم. من برای اين ساخته نشده بودم که در گذشته زندگی کنم. سبکهای زبانی گذشتگان و تاريخ زندگی شعرا رو بررسی کنم و...ديدم شعر خوندن و شعر سرودن، مونس تنهايی منه، اما همه اون چيزی که ميخوام نيست.

به جاش دوست داشتم مشکلات جامعه رو بررسی کنم. علتها رو پيدا کنم و در موردش حرف بزنم. بحث کنم. تحقيق کنم. به جای زندگی کردن در گذشته، و سرمست شدن از افتخارات گذشتگان، به فکر موانع و عقب موندگی های زمان حال باشم. دلم ميخواست جامعه مو بشناسم و براش فرد مفيدی باشم.

و اينطور شد، خوشحالی اون روز من بخاطر همين بود. و ناراحتی و غم پنهان ماههای قبل، به اين خاطر بود که در وضع بدی قرار داشتم. همه فکر می کردن مهم قبول شدن تو دانشگاهه، و نه چيز ديگه. اينکه از رشته ای خوشت نياد و ۴ سال بخونيش و بعد هم ازدواج کنی تا آرزوهای اجباری خودت رو به بچه هات انتقال بدی؟

من از اين ريسک لذت بردم. پل ها رو پشت سرم خراب کردم. اما نتيجه گرفتم: رشته مورد علاقم، وبهتر از اون، توی يه دانشگاه معتبر. ديگه چی از اين بهتر؟ از همين حالا، گرايش ارشدم رو هم انتخاب کردم!!! چون دوست دارم ادامه بدم و اونچه که برام مهمه، پيدا کردن يه هدفه. هدفی برای زندگی کردن و ادامه دادن...هدف، چيزی که تا قبل از اين تو روزمرگی ها گم شده بود.

نوشته : گلایه ها در ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢