چقدر دلم ميخواست بچه بودم...........

اول مهر که می شد، تموم دنيامون همون کيف و کتاب و دفتر و جامدادی نو بود و مداد قرمز و پاک کن وتراش و خط کش...

وقتی ما بچه بوديم زمون جنگ بود، ــ اواخر جنگ ــ همه چی ساده بود. نه از کوله ها و کتونی های صورتی و نارنجی خبری بود و نه دفتر فانتزی با طرح باربی پيدا می شد. حتی کتابامونم ساده بود، خيلی ساده...اکرم نامه می نوشت، امين توپ بازی می کرد، پری توپ رو شوت می کرد، گرگه گوسفندا رو می دريد و نانوا هم نون می پخت. توی کتابای بچگی ما، مردم هنوز آش رشته می خوردند. اون مرد هنوز اسب داشت و يک با يک برابر بود...اما اين روزا حتی دو دوتا رو اگه ضرب کنی اون جواب هميشگی رو به دست نمی ياری! دودوتا برای بعضی از مردم در مياد منفی!!! و برای بعضی ها می کنه به عبارتی پنج تا...حتی به جايی می رسه که ميشه ده تا...

دلم برای مبصر شدن و بدها خوبها نوشتن تنگه...

توی دانشگاه نه ميشه مبصر بود و نه بدها خوبها نوشت.

اما ار اينها گذشته، يه جورايی دلم به حال بچه هايی که تازه امسال وارد وادی کج و معوج آموزش و پرورش ميشن می سوزه... چون اين طفلی ها بايد ۱۲ سال درس بخونن که برسن به اون کنکور خفن معروف. گرچه فکر کنم زمان دانشگاه رفتن اونا که بشه به حدی ليسانسيه بيکار هست که مدرک کارشناسی هيچ ارزشی نداشته باشه!!

نوشته : گلایه ها در ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢