بارونی ترين گلايه های من و تو

بعد از این همه روزهای گرم و تفتیده مرداد تهران،امشب داره بارون میاد.... امشب آسمون شهاب بارون می شه. حدود ساعت 10 شب بود که با برادر و پسر خاله ام، رفتیم روی پشت بام ساختمونمون که شهاب ها رو نگاه کنیم اما... آسمون ابری بود، چیزی قابل مشاهده نبود. باد خنکی می وزید و موهامو توی صورتم می ریخت. به خودم گفتم یعنی می شه امشب بارون بباره؟ و بارید. الان که ساعت 1 نصف شبه، بارون نم نم می باره و بوی خاک نمناک فضا رو پر کرده. چه لذتی داره خنکای قطره های بارون که روی این صورت داغم می چکه و پوستمو نوازش می ده.
دو شب پیش، برادرم عروسی کرد.... حس غریبی داره خونه و حس غریب تری دارم من، نمی دونم چرا نبودنش این قدر مشخصه و ته دلم خالی شده.
امشب حوصله عروسکامو ندارم. کمی از دست خودم لجم گرفته،...  توی جشن عروسی، ستاره مجلس بودم. با تیپ و ظاهری که کم از عروس نداشت و با اون موقعیتی که هم تنها خواهر داماد بودم و هم احساس صاحب مجلس بودن، بهم اجازه می داد که با همه مهمونا خوش و بش کنم و هزاران هزار تعارف تیکه پاره کنم و با خوش زبونی، قربون صدقه قدم های مهمونا برم! با اون همه رقصیدن، ساعت ها سر پا ایستادن و فقط و فقط رقصیدن. با همه پسر و دخترای توی جشن رقصیدن و با همه جور ریتم و آهنگی رقصیدن! هنوزم خستگی از تنم بیرون نرفته. اما...... حس عجیبی دارم. بیش از اینکه از بابت اون همه مورد توجه قرار گرفتن، خوشحال شده باشم، ناراحتم. و نمی دونم چرا. و این بارون امشب داره یه جوری منو به یاد اون وقایع می اندازه. و ربطشو نمی تونم پیدا کنم...
الان می خوام برم پرده ها رو کنار بزنم و روی تراس بایستم و بارونو تماشا کنم. شاید یکی از این قطره های زلال، اشک چشم ستاره ای باشه که " تو " براش درد دل می کنی و از دلتنگی هات می گی. شاید گلایه های تو باشه که با این قطره های پاک و شفاف به روی دستای بارون زده من می شینه و سرشار از طراوتم می کنه. و شاید، گلایه های من باشه که با خوندنش، به یاد من و بارون و ستاره می افتی و خودتو باهام نزدیکتر حس می کنی...... شب بارونیت خوش باشه عزیز.

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤