دو اتفاق مهم اين هفته

1- مسلماً اتفاقي مهم تر و سرنوشت ساز تر از اين نمي توانست باشد که بنده در موقعيتي قرار بگيرم که توانايي هاي کدبانوگري و آشپزي و خانه داري ام سنجيده شود!!! سرکار خانم والده محترم اينجانب به يک مسافرت سياحتي زيارتي يک هفته اي تشريف بردند و وظايف خطير کدبانوگري را به اينجانب محول نمودند. روز اول ثمر خانم در معيت پيش بند و دمپايي هاي آشپزخانه اي مامان، ملاقه به دست به قلمرو تحت سلطه خود يعني آشپزخانه پا نهاد و لبخند فاتحانه اي زد و با خودش عهد کرد که يک هفته تمام اوضاع و احوال خانه را روي يک انگشت بچرخاند و لياقت و عرضه اش را به همه نشان دهد تا گوش بدخواهان دراز و چشم حسودان باباقوري گردد و بس!!
خلاصه، ناهاري بس چرب و روغن چکان درست گردانيد (!) که شامل: خورشت پرملات و چرب، برنج خوش عطر و بوي زعفراني، سالاد تر و تازه و خوشمزه و ساير خوراکي هاي دهان پر آب کن بود!! بعد هم مفتخرانه ميزي بس چشم خيره کن چيد و جماعت مردان شکموي خانه را به سر آن ميز فرا خواند. سپس ظرف ها را به تميزي دسته هاي گل و بلبل شست و شو داد و مشغول پذيرايي هاي ديگر شد. آنچه از تلفات روز اول برآورد مي کنند ظاهراً يک عدد نعلبکي گلسرخي خرد شده بوده است. روز دوم خدمات کدبانوگري خانم ثمر، محدودتر و خلق ايشان تنگتر گرديد! تلفات شامل يک انگشت بريده شده و يک دست سوخته شده بود وبس. روز سوم به حدي از خدمات کاسته شد که خانم فراموش نمودند برنج را به هنگام طبخ نمک اندود کنند و به همين علت مصرف نمک در خانواده شان به حدي بالا رفت که موجبات قحطي را فراهم نمود. تلفات اين روز، آنگونه که گزارش شده، تعداد قابل توجهي تخم مرغ بود که سرکار خانم فراموش کرد در يخچال قرار دهد و به علت گرماي هوا به سرعت فاسد شد و به ديار باقي شتافت. روز بعد رسماً از ناهار خبري نبود و مردان محترم شکموي بي طاقت خانه، مجبور شدند به آشپزخانه قدم بگذارند و قلمروي سرکار خانم را فتح نمايند. از تلفات اين روز در دست است که سه پاکت شير که به علت قصد ماست بندي به صورت ناشيانه و غيراصولي همراه مقدار بيش از اندازه مايه مخلوط گرديده بود موجب فراهم آمدن ماستي گشت بس آب اندر ماست(!) که قابل خوردن نبود و به ديار عدم روانه شد!! و نيز تلفات وارده به ثمر خانم يک پهلوي ضربديده و دردناک بود که به علت تصادف سرکار خانم با کنج سنگ اپن آشپزخانه واجب الماساژ گرديده بود ... با توجه به گزارشات رسيده، امروز ثمر خانم تا شعاع 20 متري آشپزخانه رويت نشده است و مثل روزهايي که مامان خانم تشريف دارند، براي ناهار و شام به در اتاقش پيک فرستادند و دعوتنامه رسمي رو کردند و ظرفي شسته نشد و اتاقي تميز نشد و شورش همچنان ادامه دارد چنانکه آثارش را مي بينيد که ايشان در حال نوشتن اتفاقات هفته است و آشپزخانه در حال کشيدن نفس راحت مي باشد!! آخيشششششش!!!

2- دومين اتفاق مهم هفته، ماجراي زنگ زدن من و برادرم سينا به شرکت مايکروسافت بود!!!! دل همه تان آب شود که با جناب بيل گيتس گپي زديم و بهره ها برديم _ البت اينش شوخي بود _ ماجرا از اين قرار بود که برادرم يک CD ويندوز مديا سنتر قفل شکسته پيدا کرد و تصميم داشت آن را نصب کند.بعد از اينکه براي اولين بار در اين چند سال ويندوز در پيت قبلي مان به مدت 8 ماه کار کرد، اين اواخر رايت CD با سرعت 52x دقيقاً نيم ساعت طول مي کشيد! من هم به فراست (!) دريافتم که بله... رويمان را کم کنيم و ويندوز عوض کنيم. بعد از 8 ماه خلاصه دست به کار شدم. با جديتي وصف ناپذير از زمين و زمان مان بک آپ گرفتم و دنبال CD ويندوز هميشگي مي گشتم که سينا يک هو پريد وسط ماجرا و يک پديده ناشناخته تحت عنوان ويندوز مديا سنتر رو کرد!! ما هم پس از مشاهده اين نابغه عوالم رايانه اي راهمان را کج کرده و از آن حوالي دور شديم!! يک ساعت بعد ويندوز مديا سنتر نصب گرديد و طي يک دهان کجي دومتري به ما، در يک اقدام شايسته، Document هايي را که بک آپيده بوديم پاک نکرد و به جز آن Program Files هم سرجايش بود که کلي حال برديم از اين حرکت. با اين وصف مي توانيد تصور کنيد که همه چيز رو به راه بود و همه برنامه هاي ويندوز قبلي با اين مديا سنتر جادويي هم اجرا مي شد و ما در امکانات گرافيکي زيبا و وزين آن شنا مي کرديم و در حال کيف بوديم که.... ناگهان يک پنجره خطرناک ظاهر شد و مشت محکمي به چانه و لب و لوچه خندان من و سينا چسباند : اين ويندوز نياز به اکتيو شدن دارد وگرنه ظرف 60 روز پاک مي شود!!! خلاصه، برادر نابغه تا آنجا که در توان داشت به دوستان نابغه تر از جانش زنگيد و آن product key اکتيو کننده را طلب کرد اما تلاشش بي حاصل بود. بنابراين ما دست به دامان اينترنت شديم و پس از مدتي جستجو و تفحص، شماره تلفن نمايندگي مايکروسافت در لندن را يافتيم و بس!! فون تو فون را آورديم و تماس گرفتيم. به تلفن گوياي مايکروسافت وصل شديم و کد محصول را وارد کرديم. اما تلفن گويا با لهجه جيغ مانند اعلام کرد که اشتباه شده!!!!!!! پس ما را به سرعت به اپراتور وصل نمود. من و سينا به شدت تمرکز کرده و سواد انگليسي مان را mp3 کرده و طي يک تقسيم کار عادلانه، وظايف Spesking را به او و وظيفه خطير Listening را به بنده حقير محول گردانيديم!! اپراتور مربوطه آقاي جيمز نام داشت و لهجه جنتلمن گونه ايش ما را در کف فرو برد و کلي حال و از اين چيزا ديگه!!!!!!!! بعد از مدتي چک و چانه زدن و مدتي no و yeah (!) بلغور نمودن و ايت ايز ابوک آو تيچرز در کردن، آقاي جيمز متوجه شد که رمزي که اعلام مي کنيم در هيچ کدام از بانک هاي اطلاعاتي شان ثبت نشده و با لحن حق به جانبي از ما سوال کرد آيا اين CD ويندوز را از فروشگاه معتبري خريداري کرده ايم يا خير؟؟!! ما نيز که از سياست هاي انحصار طلبانه مايکروسافت باخبر بوديم و دانسته بوديم که اين حضرت بيل گيتس به هيچ عنوان شوخي بردار نيست و ممکن است پس از مطلع شدن از قفل شکستگي ويندوز ما، من فلک زده و سيناي بيچاره را به دادگاه هاي بين المللي بکشاند(!) کپ کرديم و به دروغ فرياد برآورديم: يس!! يس! _ در صورتي که سي دي را دوست سينا از دست فروش هاي جلوي بازار رضا خريده بود!!! _ خلاصه پس از خطرناک شدن ماجرا، جيمز جان را پيچانده و تلفن را قطع گردانيديم و عادت کرده ايم هر روز پس از روشن نمودن کامپيوتر و بالا آمدن ويندوز، به آن پنجره خطرناک Reminder سلام کنيم و دم نزنيم _ قابل ذکر است که از مهلت 60 روزه مان حالا 58 روز مانده و بس!! _ و بيل گيتس را هم به حال خودش بگذاريم که با ويندوز هايش اوردوز کند!!!

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤