گلايه ها، سرشار از من

....اينجا احساس راحتی می کنم. آدم بی استرسی هستم. اما در عين حال، پرم از دغدغه. آدم عجيبی ام. در عين اينکه بسيار تنهام، هرگز مثل آدم های تنها نيستم. تنهام ولی پرم از با ديگران بودن و زنجيروار باهاشون مرتبط بودن... و اين ناقض تنهاييه. در عين اينکه خود تنهاييه !! 

اينجا به در و ديوار انس می گيرم و جايی ديگه از همه چی بريده می شم. يه فکری مثل شهاب رهگذر سو سو می زنه و تمام فضای تخيلم رو پر می کنه. و کمی اون طرف تر، ذهنم از همه چيز خالی ميشه و به سبکی يه پر گنجشک می شم. 

مدتی ميشه که به مسافرت نرفتم. از وقتی که دو تا شدم ديگه نمی تونم به راحتی شهرمو ترک کنم. اما شهرم منو از خودش می رونه و هنوز هم به فکر اينم که چه جوری می شه بدون شنيدن صدای آبی امواج دريا به خلسه فرو رفت.

نقاب امروزمو به صورت می زنم و از خونه خارج می شم. ساعتها با نقاب می چرخم و با شماها گفتگو می کنم. می خندم و اشک رو فرو می دم... می نويسم و خودمو پنهان می کنم.... ولی شب که به خونه برگشتم، نقاب خيس غصه دار رو از صورتم برمی دارم و توی اديتور پرشين بلاگ اين جمله های آهنی و بی احساس رو تایپ می کنم. اما باز هم وقتی لابه لای اين خط ها، اين کلمه های غريبه، قدم می زنم، سرشار از من می شم....ببينم، تو، من رو حس نمی کنی!!؟؟!!.....

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤