قدرت دوست داشتن

يک پرنده از روی درگاهی پنجره پريد و منم از صدای به هم خودن بالهاش از خواب پريدم. ديدم جای هميشگيم نيستم. ديدم توفان اومده و همه چی رو به هم ريخته. اولش فکر کردم دارم خواب می بينم. از اين تصور، نفس راحتی کشيدم و قوت قلب گرفتم. ولی بعد از چند لحظه باورم شد که خواب نيستم. دنبال دفتر نوشته هام گشتم و دنبال خودکار بيک آبی، که بنويسم و آروم بشم. اما نه دفترم بود و نه هيچ کدوم از کتابام... دنبال آينه گشتم تا چشمامو توی آينه ببينم و خودمو بشناسم. اما آينه ای نبود. اتاقم به هم ريخته بود و خونه مون ديگه خونه نبود. دنبال يه مانتو و روسری گشتم که برم از خونه بيرون و آينه ای پيدا کنم. اما در حقيقت هيچ لباسی نبود. بيرون از خونه هم فرقی با خود خونه نداشت. همه جا يه جور ديگه بود. انگار اينجا کره زمين نبود. انگار برزخ بود. هيشکی نبود. و من تنهاترين بودم و هيچ درختی هم نبود. غصه ام شد. برای اولين بار، ترس عجيبی توی دلم افتاد. نمی دونستم خدا رو صدا کنم يا مادرمو صدا کنم يا... اما ناخودآگاه اسم اونو صدا کردم. خيلی عجيب بود. دست خودم نبود. صداش زدم. يه هو همه جا به هم ريخت. از تو آسمون فرياد مهيب و کر کننده ای به گوشم رسيد. ترسيدم و با دستام گوشامو گرفتم. يه صدايی ازم پرسيد اسم کيه؟ اين کيه؟ داد زدم اين همونه که دوستش دارم. چند لحظه بعد خودش اومد. هراسان و دوان دوان اومد و منو بغل کرد. باورم نمی شد که بعد از چند ساعت دربه دری حالا نزديکش بودم. ديگه نمی ترسيدم. اون قدر اين ماجراها عجيب بود که زبونم بند اومده بود. نمی تونستم ازش بپرسم چی شده و ما کجاييم. فقط ديدم آينه ای جلومون سبز شده. توی اون آينه دنبال چشمای خودم گشتم. اما....... اما....... من ديگه خودم نبودم. اونم ديگه خودش نبود.... چون، من اون بودم و اون من بود!!!!!

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤