چرا اين همه تفاوت بين آدما هست؟!


ديروز ظهر، وقتی که تيتر روزنامه ها رو نگاه می کردم، نظرم به يه آگهی بزرگ نيم صفحه ای جلب شد. برج ۱۶ طبقه ای توی زعفرانيه، واحدهای مسکونيش رو به مزايده گذاشته بود. بعد از معرفی امکانات رويايی برج، توی جدول هايی مساحت و امکانات و تعداد خط تلفن ها و قيمت پيشنهادی برای هر طبقه و هر واحد، نوشته شده بود. از همه جالب تر طبقه آخر بود با ۴۰۰ و خورده ای متر مساحت، که قيمت پايه اش برای مزايده در حدود يک ميليارد تومن پيشنهاد شده بود!

 

و اما...

درست غروب همين روز، ديدم مامانم يه مقدار وسيله توی ماشين گذاشته و قصد داره جايی بره. خواستم باهاش برم. اولش مخالفت کرد اما وقتی اصرار منو ديد، اجازه داد همراهش بيام. توی راه برام تعريف کرد کجا می ره و وسيله ها رو برای کی می بره.......................................................... وقتی اتاق شون رو ديدم بغضم گرفت. می تونم بگم که اونا هيچی نداشتن. هيچی، هيچی، هيچی. زن بيچاره با دستای پينه بسته و چهره آفتاب سوخته، توی مدرسه مادرم کار خدماتی می کرد. شوهرش اعتياد داشت و از بيماری روانی رنج می برد. بارها زن و دخترش رو تا سرحد مرگ کتک زده بود و وسايل محقر خونه رو به آتيش کشيده بود. زن چند روزی می شد که به کمک تنها فاميلی که داشت،يه اتاق کوچيک اجاره کرده بود تا از دست شوهرش فرار کنه. چون تمام وسايل خونه شون به دست شوهره نابود شده بود، زن بيچاره هيچی همرا خودش نياورده بود. و بدون اينکه به کسی رو بندازه، چند شب بدون بالش و پتو، اون و دخترش کف اتاق خوابيده بودن....هر چی بگم کم گفتم. اما اين موضوع منو خيلی ناراحت کرد. در واقع اولين بار بود که چهره فقر رو اين قدر زشت می ديدم....نه! بهتره بگم اولين بار بود که شکاف طبقاتی رو اين طور واضح می ديدم. بايد بگم تجربه عجيبی بود...عجيب و غمناک.

 

نوشته : گلایه ها در ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢