سبزترين عشق دنيا...

بالاخره دارم تنهات می ذارم. دارم از اینجا می رم. خیلی دلم گرفته. یعنی واقعاً امروز آخرین روزی هست که تو رو می بینم؟
از تو حرف می زنم. از تو ای چنار پیر و کهنه و سرسبز و تنومند حیاط خونه مون........ ما دیگه داریم می ریم از اینجا. و تو داری تنها میشی. خونه قدیمی مون قراره خراب بشه. و من اصلاً نمی دونم چی به سر تو قراره بیاد. همین جوری شم بغض ولم نمی کنه ها یه لحظه....... تو که می دونی من عاشقت بودم. اما الان می خوای بهم بگی که یه عاشق بی وفا هستم. دارم تنهات می ذارم. خیلی بدم من نه؟؟
من با تو بزرگ شدم. با تو یاد گرفتم به طبیعت عشق بورزم و قدر درختا رو توی این شهر دود زده و قحطی نفس بدونم. و تو همیشه آرامش بخش من بودی. وقتی برگات می ریخت و پاییز به سراغت می اومد برام جلوه و شکوه خاصی داشتی. کهنسال بودنت بیشتر نمایان می شد و این بهم نهیب می زد که خودمم دارم به مرز پختگی می رسم. وقتی که برف روی شاخه هات می نشست اون قدر رویایی و زیبا می شدی که همیشه ازت فیلم می گرفتم و بعدش روی اون فیلمها موزیک رمانتیک می ذاشتم. وقتی هم که اولین جوونه های تو رو می دیدم که روی اون شاخه های پیر و در هم تنیده رشد می کردن، حس طراوت و زنده شدن دوباره ی تو بهم منتقل می شد و پر از انرژی مثبت می شدم. و الان.... که بهترین فصل تو هستش، که شاخه های سرسبزت توی بهترین و زیباترین وضعیت خودشون هستن، من دارم ولت می کنم و می رم. بعد از این همه سال......... و این قدر دلم گرفته بخاطر اینکه امروز آخرین روز من و تو هستش.
تمام این سالها، بعد از ظهرای گرم و طولانی تابستون، زیر سایه تو نشستن برام لذت بخش ترین کار بود. خاطرم هست اون روزایی که غصه داشتم رو پله های حیاط، می نشستم و زانوی غم به بغل می گرفتم، اما اولین نسیمی که توی شاخ و برگهای تو می پیچید و صدای دلنشین و رویایی و آرامش بخش به هم خوردن برگهای تو رو به گوشم می رسوند به یادم می آورد که تو هم هستی و داری منو تماشا می کنی. وقتی سرم رو بلند می کردم کلی سرسبزی می دیدم..... به اندازه یک باغ. و این تو بودی که همیشه اضطراب رو از من دور می کردی. من مدرسه می رفتم و تو منو می دیدی. گاهی هم روی همون پله ها می نشستم و درس می خوندم و کتاب به دست زیر چشمی بهت نگاه می کردم. از ریاضی خوندن لجم می گرفت و تو بهم دلداری می دادی. امتحان داشتم و تو سنگ صبورم بودی. گنجشکک ها روی شاخ و برگت بازی می کردن و جیک و جیک شون منو به رویا فرو می برد. من عاشق می شدم و تو مرهم فراغم بودی. یه بار خاطرم هست درست سه ساعت بهت خیره شده بودم..... اون وقتا روزای خیلی خیلی داغ تابستون که می شد، دور از چشم بابا و مامان روی شاخه هات با شلنگ آب می پاشیدم که خنک بشی و یادمه که یه بار کابلهای برق رو خیس کردم و برق کل محله قطع شد!! هر کدوم از برگهات که زرد می شد، برات غذای مقوی می خریدم و نگرانت بودم. تو از همه درختای چنار خیابون ولیعصر هم خوشگل تر بودی. و من همیشه بدون ذره ای بزرگنمایی، به معنای واقعی کلمه دوستت داشتم. هرگز فراموش نمی کنم اون سالی که توفان بهاری باعث شد یکی از شاخه هات بشکنه و برات گریه هم کردم.
اما الان آخرین روز من و تو هستش. فردا من دارم از این خونه می رم. و تو می مونی و تنهایی و جای خالی دو تا چشم سیاه نگران که همیشه مراقبت بود و عاشقانه دوستت داشت. درخت چنار من، به خدا می سپارمت. گرچه مطمئنم وقتی من از اینجا برم، تو رو هم قطع می کنن، اما دیگه باید پوست انداختنو تجربه کنم و دل کندن از خیلی چیزا رو. چون نهایتاً تا یکی دو سال دیگه خودمم باید از خونه پدریم برم....
دلم برات تنگ میشه. دوستت دارم. مراقب خودت باش.................

نوشته : گلایه ها در ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٤