يه نما از زندگی

تا چند دقیقه دیگه، از سر کار برمی گرده......دیروز غروب دعوامون شد. برای اولین بار دعوا کردیم. بحث سر یه مساله کوچیک و جزئی بود، البته من فقط یه کلمه گفتم... اما اون خسته و عصبانی،  سرم داد کشید. اشکام سرازیر شد و  بهش گفتم باورم نمی شه تو سرم داد بکشی. بهم گفت تو خودخواه شدی.  بعدش منم  سرش داد کشیدم. گفتم چرا خودخواه؟ من که تو این چند ماه همش دارم بهت خدمت می کنم؟ چیزی نگفت. وانمود کرد حرفامو نشنیده. دوباره گفتم: نه تنها به خودت، بلکه به فک و فامیلت، همیشه برای شماها آماده باش هستم. به همین خاطر اصلاً وقت نمی کنم درست و حسابی به خودم برسم. گفت: دیدی گفتم خودخواهی! غیر منطقی ای! ازت بعیده خانوم!!..... حرصم گرفت و رفتم تو آشپزخونه. یه کم اشک ریختم. بعدشم تصمیم گرفتم باهاش قهر بشم!!! شام درست نکردم. اون زنگ زد براش پیتزا بیارن. طفلی...! بعدشم چایی دم نکردم. آخرشب هم که می خواستیم بخوابیم، من روی کاناپه دراز کشیدم و اون تو اتاق خودمون خوابید. وقتی این کارای بچه گانه منو می دید فقط با تعجب نگاه می کرد و پوزخند می زد.
دیشب یه بار از روی کاناپه افتادم پایین. فکر کنم نزدیکای سه نصف شب بود و بعدش دیگه خوابم نبرد. یکی دوساعتی داشتم فکر می کردم و خواب به چشمم نمی اومد. تا اینکه دم دمای صبح، دوباره خوابم گرفت. اونم که، خودش بیدار شد. برای خودش چایی گذاشت. و از قصد، چنان در یخچالو به هم کوبید که من از خواب پریدم. حتماً می خواست ازم بپرسه ناهار چی با خودش ببره؟ اما من که دیشب شام نپخته بودم. پس طفلی امروز ناهار نداشتش... دلم سوخت. از خودم بدم اومد. اما نمی دونم چرا به قهرم ادامه دادم و با اینکه فهمیده بود بیدارم، اصلاً برای خداحافظی طرفم نیومد. در صورتی همیشه قبل از رفتن پیشم می اومد و نازم می کرد و می گفت مراقب خودت باش. بعضی وقتا هم باهام شوخی می کرد و می گفت: تا وقتی از سر کار برگردم بپا آقا گرگه نیاد در بزنه، حبه انگور منو هاپولی کنه!! اما بی خداحافظی رفت و در رو به هم کوبید. از جا بلند شدم و رفتم توی تخت دراز کشیدم.
تا ساعت 11 خواب بودم. همش خواب می دیدم که داریم با هم دعوا می کنیم. 5 ماه از عروسی مون گذشته بود و توی این مدت هرگز حرف و حدیثی بین مون پیش نیومده بود. سعی کردم به دعوای دیروز فکر کنم. اولاً اصلاً دعوا نبودش. یه سوتفاهم کوچیک بود که باید حل می شد. دوماً اون دیروز یه خورده عصبانی بود. باید ازش می پرسیدم تو محل کارش چه مشکلی پیش اومده؟ باید بهش حق می دادم. ولی منم بچه بازیم گل کرد و به جای اینکه منطقی باشم شروع کردم به گفتن یه سری چیزای بی اهمیت... اشتباه کردم.
رفتم تو آشپزخونه و چون حال و حوصله ناهار درست کردن نداشتم، برای خودم کنسرو باز کردم. ولی تصمیم گرفتم به مناسبت اولین آشتی کنان زندگی مشترکمون، یه برنامه مفصل تدارک ببینم. به خاطر همینم بعد از ناهار رفتم خرید.... هم گل خریدم و هم شیرینی. خونه رو تمیز کردم. غذای شام رو بار گذاشتم. و وقتی کارام تموم شد دوش گرفتم و موهامو سشوار زدم و کلی به خودم رسیدم. فکر می کردم کلی شرمنده می شه!! که با چهره اخمو می رسه خونه و این وضعیتو می بینه و.... اما در آخر می دونید کی شرمنده شد؟! خود من. چون وقتی همسرم از سر کار اومد، و کلید انداخت و در رو باز کرد، تو دست اون هم یه دسته گل نرگس با روبان سفید و یه بسته کادو پیچ شده خوشگل بود.

------------------------------------------------

پی نوشت: (اضافه شده بعد از چند روز)

خوشحالم که نوشته من آنقدر حقيقی و واقعی به نظر آمد که اکثر خواننده ها تصور کردند در زندگی خودم اتفاق افتاده. اما بايد توضيح بدهم که هنوز متاهل نشده ام!! ای بابا من هنوزم دختربابا هستم. کوچولو هستم. شوهر نکردم. اين فقط يه نوشته ست...!!!

نوشته : گلایه ها در ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤