سلام بابایی
داره می ره بابایی. دلم گرفته بابایی. چی کار کنم؟ دلم تنگ می شه. بابایی دخترت اندازه یه پروانه هم طاقت نداره. نمی دونی چه سخته. شایدم می دونی. عادت کردن بهش، عادت کردن......... و بدجوری هم عادت کردن بهش، اعتیاد پیدا کردن به آرامشی که تو بودنش هست، به ملایمتی که تو همه ی وجودش هست و به مهربونی ای که باهاش همراهه.
بابایی.... داره دیوونه می شه این دخترت. از فکر دور بودنت داره غصه می خوره و تحمل نداره حتی چند روز تو رو از خودش دور ببینه.
تا حالا حس کردی که اگه یه خراش کوچیک روی پوستت به وجود بیاد، چه دردی رو باید تحمل کنی؟ اگه این خراش عمیق تر باشه حس کردی چه سوزشی تو قلبت می افته؟ حالا فکر کن یه تیکه از بدنت داره کنده می شه. مثلاً قلبت. داره ازت جدا می شه. دور می شه. نه تنها بدون قلبت نمی تونی زندگی کنی، بلکه آتیش می گیری. از دردش. از سوختنش. از نبودنش. از دور بودنش. قلبت بره یه جای دور. اون وقت می تونی تحمل کنی؟
باباییییییییی. الهی برات بمیرم. چه جوری آروم بگیرم؟
اگه یه روز هوای شهر آلوده باشه، اگه هوا خالص نباشه، دیدی تا حالا که آدم چه نفس تنگی ای رو حس می کنه؟ چقدر این حس بده ؟ حالا اگه هوا نباشه چی؟ فقط دو دقیقه هوا نباشه.... می دونی چقدر سخته تحملش؟ اگه نفس نباشه چی؟ اگه نفس بره یه جای دور.... خیلی دور.... چه جوری باید تحمل کنی؟ می دونی؟
آخیییییییییییی!! دلم کبابه برات بابایی. برای دلتنگی هات بابایی. این همه دلت کوچولوئه بابایی؟ قربون اون دل کوچولوت بشم بابایی  :*  >D:<

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤