کوچه روبرويی

دختري بود که هر چند روز يه بار از اون کوچه به سمت خیابون می اومد. با حالت عجیبی از خیابون رد مي شد و مي ديدمش.
گاهي وقتها مانتوي سبز به تن داشت و روسري سورمه اي به سر.
گاهي هم سرتا پا مشکي به تن مي کرد.
با اینکه زیبا نبود ولی، دوست داشتني بود. صورت مهتابي داشت و خال سياه بزرگي روي گونه.
چشمهاي ريز و ابروهاي کم پشت. موهاي وز وزي نارنجي يا قرمز رنگ و کلي کک و مک قهوه اي روي سفيدي پوست صورتش ديده مي شد. لاغر اندام و نحيف بود و هميشه سر به زير.
تصميم گرفتم يکي از اون روزايي که مي بينمش، بهش پيشنهاد آشنايي بدم. نمي دونستم از کجا بايد شروع کنم. اما راستش زياد هم هول نکرده بودم. احساس مي کردم به سرعت قبول مي کنه. شايد چون ديده بودم که خيلي تنهاست. نمي دونم.......
به هر حال، منتظر روز ديگري شدم که لابد قرار بود دختر، با عجله از کوچه روبرویی به سمت خيابون بياد و ازش رد بشه. با يه جور خودخواهي و بي تفاوتي منتظر بودم. انگار دلم مي خواست به خودم بقبولونم که برام اهميتي نداره. اما در حقيقت منتظر بودم. و اين انتظار برام يه دلمشغولي بود.

زماني که دختر از خيابون رد مي شد، خيلي ديدني بود. مغرور مي شد. از اون حالت خمودگي فاصله مي گرفت. چشماي ريزش جسارت خاصي پيدا مي کرد. سرش با حرکاتي سريع و خنده دار به اين سمت و اون سمت مي چرخيد و به نظر مي اومد تمام ماشين هاي عبوري رو زير نظر داره و دلش مي خواد تو يه لحظه کوتاه همه شونو نگاه کنه. نمي دونم چرا دوست داشت به ماشين ها نگاه کنه. اما اين حرکاتش ديدني بود.
حتي خاطرم هست يه روز که ماشين سياهي جلوي پاش ترمز کرده بود، دختر براي لحظه اي کوتاه، به نظر اومد که دچار تردید شد. انگار که مي خواد بره و سوار اون ماشين بشه. واقعاً نمي دونستم آيا من اونجوري فکر کرده بودم، يا اينکه اون دلش مي خواست سوار ماشينه بشه؟ عجيب بود. خيلي عجيب.

دقيقاً 5 روز گذشته بود و اين بار کمي دير کرده بود. هر روز بي اختيار منتظر بودم. هر وقت که صاحب کارم حواسش نبود، نگاهم به کوچه روبرویی مي افتاد و خيره مي موند. تا اينکه بالاخره، عصر همون روز پنجم بود که دختر رو ديدم. از توی کوچه به سمت خيابون مي اومد. همون مانتوي سبز به تنش بود. با يه مقنعه مشکي. تقريباً با عجله مي اومد و نگاهش به زير پاش بود. قلبم شروع به تپيدن کرده بود. به سرعت از مغازه بيرون اومدم. دستي به روي موهام کشيدم. احساس مي کردم گرمم شده و دارم خيس عرق مي شم. دختر نزديک تر شد و به پياده رو رسيد.  ضربان قلبم تند تر شده بود. منتظر بودم که با اون حالت جذاب هميشگي، از خيابون رد بشه و نزديکم برسه. تصميم داشتم اول چند قدم دنبالش برم تا از جلوي مغازه دور شده باشم. لابد بعد هم آروم صداش مي زدم: خانم! با شما هستم. ممکنه که.....

دختر از روي جدول کنار خيابون رد شد و درست روبروي من، تو حاشيه خيابون ايستاد. سرش رو بالا گرفت. چشمانش حالت غرورآميز و جسارت باري به خودش گرفته بود. کمي جلوتر اومد. درست در همون لحظه، پرايد هاچ بک سفيدي که پسر جواني راننده اش بود، از کنار دختر رد شد. راننده ي پرايد ناگهان صداي ضبط ماشينش رو کم کرد. درست متوجه نشدم ولی شايد قبلش نگاهي بين شون رد و بدل شده بود...... در مقابل چشماي حيرت زده و ناباور من، راننده پرايد فقط چند متر جلوتر، کنار خيابون توقف کرد. دختر لاغر و سفيد روي کک و مکی سرعت قدم هاشو زياد کرد و کنار ماشين که رسيد، چند کلمه اي با راننده رد و بدل کرد و تو يه چشم بر هم زدن، سوار شد. اونم صندلي جلو. و، پسر پرايد نشين، با يه لبخند فاتحانه، سرش رو به تندي تکون داد و صداي ضبط رو زياد کرد. گاز ماشينو گرفت و به سرعت از اونجا دور شد.

چند لحظه بعد، من درست مثل هنرپيشه هاي کتک خورده ي توي فيلماي فارسي، سرم رو پايين انداختم و وارد مغازه شدم. بعد از اون هرگز به کوچه روبرویی خیره نشدم.

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤