من نوشتم: "دست باد بر موهایم شانه زد." سر انگشتم یخ کرد و از لابه لای نوشته، قطره های لرزان آب، چکید. بازدم گرم و پر حرارتمو به سمت شیشه فرستادم. با دهان باز... هاااا. چند بار این کارو تکرار کردم. شیشه سرد و نمناک، از بخار مرطوبی پوشیده شد و رد پای جمله لرزانی که نوشته بودم، محو شد...
تو نوشتی: "عشق یعنی قارقار یک کلاغ! " من خندیدم. تو برام شکلک در آوردی.
من هلت دادم.
با انگشتای سرد و یخ زده ام، نوشته تو رو پاک کردم و ها کردم. روی بخار تازه شیشه، نوشتم: " من آن گلبرگ مغروم که..." تو با شیطنت خندیدی و گفتی: " داری پشت کامیون می نویسی مگه؟ " من رومو برگردوندم و نوشته رو پاک کردم! دوباره نوستم: " فانوسی بر تارک دنیا درخشیدن گرفت! " تو دوباره گفتی: " اینکه سطر اول فصل یکم یه رمانه؟!! " من رفتم... 5 دقیقه بعد، با سشوار برگشتم. تو اما نبودی. می خواستم شیشه رو گرم کنم که بخار نگیره و هوس نکنیم جمله های بی سر و ته بنویسیم و تو همش بهم بخندی. اما....
دیدم روی شیشه نوشته: " دوستت دارم دیوونه!" و از لابه لای جمله های لرزان، قطرات ملتهب آب، رد ریز و ظریفی پیدا کرده بودن و نوشته در حال مخدوش شدن بود. سشوار توی دستم بود و شیشه انگار، داشت گریه می کرد....
الان درست یادم نیست کجا گمت کردم. تو کوچه پس کوچه های ذهنمی هنوز انگار. با این حال، گمت کردم. مطمئنم.
چقدر برات بنویسم؟
بیا با هم روی مرتع، پشت به آفتاب، دراز بکشیم و حرف بزنیم. با همون قیافه های چند سال پیش... بیا از ابرها صحبت کنیم... می دونی کار مورد علاقمه؟ اینکه شکل ابرها رو توصیف کنم و نهایت لذتمه که یه نفر دیگه وقتی اونا رو می بینه، بفهمه.
من هنوز اون یه نفرو پیدا نکردم. تو می شی؟

نوشته : گلایه ها در ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥